تبليغاتX
......::::::B O Y v G I R L::::::.......



دلتنگ و حزین و دردمندم کردی

مجروح به زخم نیشخندم کردی

بند تن من ز هم گسستی

قلبی که سپرده بودمت شکستی

همراه شدی تو با زمانه

راندیم به زور و تازیانه

بر بی کسی ام نظر نکردی

از آه دلم حذر نکردی

من جز تو نداشتم پناهی

محکوم شدم به بی گناهی

من می روم امشب از کنارت

دل می برم از تو و دیارت

ای جان و دلم خدانگهدار

چشمان مرا به یاد بسپار .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387;ساعت 18:10;  توسط تنها ;  | 

صفر معدل زندگی فرزندان بی کس احتیاج...

صفر کاریکاتور چکش درب مدرسه ها ،

که بروی فرزندان احتیاج ،

بســــــته است...

صفر ، بیست، دو گم کرده ای

که کمر تمنای فرزندان فقر را،

در کمرکش تمنای زندگی های بی پناه

در هم شکسته است...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387;ساعت 18:9;  توسط تنها ;  | 

بغضش می‌ترکد ... چهره‌اش را از زنش می‌پوشاند ... گریه امانش نمی‌دهد
و من صحبت را قطع کرده، به عینکش چشم می‌دوزم ... کت رنگ‌باخته‌اش که
دیگر رمق گرم کردن را ندارد، دمپایی‌هایی که از راه رفتن خسته شده‌اند و پوست
دست و صورتش که از سرما ترک برداشته ...


- به اثاث خانه‌اش نگاه می‌کنم، کمدی که روزی افتخار نگهداری کت و شلوار دامادی
را داشت و امروز سر بر زمین گذاشته، تکّه تکّه شده و می‌سوزد تا خانه را گرم کند،
یخچالی که پشت به رهگذران گذاشته شده و وظیفه‌ی دیوار را بر عهده دارد، دو صندلی
خسته از نشستن‌های متمادی کار فرش، پشتی و تختخواب و نایلونی که کار سقف و
پنجره را انجام می‌دهند ...


- زن خانه برای مهار کردن گرمای داخل (( اتاق شیشه‌ای )) گوشه‌های نایلون را وارسی
می‌کند و هر منفذی را با ترفندی می‌گیرد و مرد خانه به اجاق نفت می‌ریزد تا شاید جانی
دوباره بگیرد و خانه را گرم کند ...


- سرما امان زن را می‌برد و فریادزنان می‌گوید: کبریت رو بده، یخ کردم ... و با شنیدن این
حرف انگشتان مرد قدرت می‌گیرند و از میان خیل خواسته‌های بی‌جواب خانه، این درخواست
زن را اجابت می‌کند ... مرد خانه خجالت زده آرام می‌گیرد و به فکر فرو می‌رود ...


- مرد قاب خالی را که روزی عکس دوران جوانی را تزیین می‌کرد به درون آتش می‌اندازد،
شعله زبانه می‌کشد و چوب کنده‌کاری را می‌بلعد ...  ولی قاب دوران جوانی هم جوابگوی
سرما نیست ...


وقتی شب‌هنگام در خانه‌های گرم و بهاری خود سر بر بالین می‌گذاریم،
باید بدانیم که همسایه‌مان گرسنه و خسته، روی صندلی شکسته به خواب رفته است ...
در این گوشه‌ی خلوت، زیر پوست این شهر لعنتی، همه چیز بوی رطوبت و غم می‌دهد،
بوی بی‌کسی ... و دقیقا این زمان است که (( لحظه‌ها سالها طول می‌کشند تا سپری شوند. ))
هر کدام از ما اگر کمی - فقط کمی - چشم‌هایمان را باز کرده و دقّت کنیم خواهیم شنید که کسی
در همین نزدیکی‌ها فریاد می‌زند:

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
...
چشم بگشایید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387;ساعت 15:25;  توسط تنها ;  | 

در کلاسی کهنه و بی‌رنگ و رو          پشت میزی بی‌رمق بنشسته بود
دخترک اسب نجیب چشم را             در فراسوی نگاهش بسته بود
در دل او رعد و برق درد‌ها                 چشم او ابری‌تر از پاییز بود
فکر دیشب بود، دیشب تا سحر          بارش باران شب یکریز بود
سقف خانه چکّه می‌کرد و پدر           رفت روی بام تعمیری کند
شاید از شرم زن و فرزند خویش         رفت بیرون، بلکه تدبیری کند
وقت پایین آمدن از پشت‌بام               نردبان از زیر پایش لیز خورد
دخترک در فکر دیشب غرق بود          ناگهان دستی به روی میز خورد
بعد از آن هم سیلی جانانه‌ای           صورت بی‌جان دختر را نواخت
رنگ گل‌های نگاهش زرد بود             از همین رو رنگ و رویش را نباخت
لحن تندی با تمام خشم گفت:          تو حواست در کلاس درس نیست
بعد هم او را جریمه کرد و گفت:         چاره‌ی کار شماها ترس نیست
درس آن‌روز کلاس دخترک                 باز باران با ترانه بوده است
بر خلاف آنهمه شعر قشنگ             چشم دختر ابر گریان بوده است
شب سر بالین بابا دخترک                باز باران با ترانه می‌نوشت
سقف خانه اشک می‌بارید و او          می‌خورد بر بام خانه می‌نوشت ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387;ساعت 19:13;  توسط تنها ;  | 

چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست
چه دل است این دل من که ز یک لرزش اشک
بر رخ رهگذری یا ز نالیدن مادر به فراق پسری
دل من می‌شکند
چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست
هر کجا اشک یتیمی رنجور می‌چکد بر سر مژگان سیاه
هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه
دل من می شکند
چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ننگ که نیست
حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر که به حسرت کند از شیشه اشک
به عروسک نگه گاه به گاه  وز دل تنگ کند ناله و آه
دل من می‌شکند
چه دل است این دل من؟
دلم از ناله مرغان چمن می‌شکند
ز خیال غم مردم دل من می‌شکند
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387;ساعت 11:25;  توسط تنها ;  | 

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می کنی؟
عاشقم* با من ازدواج می کنی؟
اشک گفت:
ازدواج اشک و دستمال کاغذی!
تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما، تو مچاله می شوی
چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی
پس برو و بی خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه ای کنار جعبه اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید خون درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت
چون که میان قلب خود
دانه های اشک کاشت.

بخش شاعرانه ها به موضوعات وبلاگ اضافه شد.

 بچه های با احساس وبلاگ برن حال کنن

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387;ساعت 19:29;  توسط تنها ;  |